تا رفتیم بیرون دیدیم همه لباساشون مثل همه
یه نگاهی به خودمون کردیم دیدیم هر گروهی لباساش باهم سته
یهو یه صدای سوت اومد
-خیله خب حالا که همه اماده این برید به کارایی که میگم رسیدگی کنین
پچ پچ بچه ها دوباره شروع شد
به هر گروه شیشتایی یه کار دادن
برگه ای که ما به قرعه برداشتیم بهترین برگه بود
چون ما فقط یه کار داشتیم باید هیزم جمع میکردیم
دیدم قرقرای بکی و وی شروع شد
-باز چتونه این که خوبه
+اره،خوبه،پایینشو ببین



پایینش نوشته بود ما باید برای همه ی کلاسا هیزم جمع کنیم
یونا گفت:گفتم چرا حالا برای اول صبح صبحونه نخورده گفتن این کارو کنیما
یهو یه دستی اومد جلو که توی اون دست سه تا کیسه خراکی بود
-اینارو دادن بتون یدیم که وقتی میرین برای کار گشنتون نباشه
اینو که گفت رفت و با دستش اشاره کرد که بریم تو چادر استاد
ماهم رفتیم تو چادر استاد
*
*
*
آیو:
وقتی وارد چادر استاد شدیم دهنامون از تعجب باز شده بود
وای با چه صحنه ای دوباره رو برو شدیم
یه پسر ایستاده بود جلومون
وای چه قدی داشت
وای چه صورت زیبایی داشت
-بچه ها این یکی از انتقالی هاست که یه راست بعد از این که انتقالی گرفته اومده اینجا
بعد از این که این حرفو زد یه نگاهی به سرتاپاس ما انداخت و بعد یه نگا به سر تا پای اون پسره و بعد گفت:خب خوبه گروه خوبیو انتخواب کردم خب گروه یونا بیاد جلو
یونا و بکهیون رفتن چند قدرم جلو تر
استاد گفت:این دانش آموز چون دیگه لباسش با گروه شما ست در اومده باید بزارمش تو گروه شما
*
*
*
وی:
هممون شکه بودیم با دیدن اون
وقتی که رفتیم بیرون ازش مشخصاتشو پرسیدیم
وقتی که داشت خودشو معرفی میکرد دخترا چشم ازش بر نداشتن
البته باز بجز یونا اون همیشه سرش تو کار خودشه
راه افتادیم به سمت کوه و جنگل...
.
.
.
-به نظرت چه اتفاقایی براشون میوفته؟؟؟
-عکس اون دانش اموز جدید تو پوسترش هست
-میدونم خیلی کم بود قبلا دلیلشو گفتم
-فقلا بای راستی نظر هم فراموش نشه
안녕