همونجا افتادم و خوابیدم
شب سردی بود حال این که پاشمو برم تو چادر رو نداشتم
اروم اروم خودمو بزور تا چادر کشیدم
شده بودم مثل اونایی که انگار زخمی شده
تنها چیزی که دیدم این بود که یونا هنوز خودشو مثل جنین جمع کرده
هرچی تکونش دادم بیدار نشد که نشد
مونده بودم چیکار کنم که دیگه کاملا خوابم برد
*
*
*
جسیکا:
نزدیکای صبح بود که از سرما بیدار شدم
با این که پتو روم بود اما بازم سردم بود
پتو رو بداشتم و پیچیدم دور خودم و رفتم برم بیرون که پام به پای جی گیر کرد
اومدم بیوفتم که اون پاشد و منو گرفت
چهههه سریع،هنوز شکم زده بود
-خوبی
+بله من خوبم مرسی که گرفتینم
-داشتی گجا میرفتی؟
+میخواستم برم بیرون یه گشتی بزنم
-خب بزار تا باهم بریم
+باش
ولی یه چیزی بود هرچی گشتم یونا و بکهیونو ندیدم
یه جی گفتم:از یونا و بکهیون خبری نداری؟
وی روشو این ور کرد و با صدای خوابالویی و با چشای بسته گفت: اگه میخواین حرف بزنین برین بیرون. و بعد دوباره روشو اون ور کرد و خوابید
جی هوپ گفت:پاشو بیا بیرون حرف بزنیم وی خوابش یبکه زود بیدار میشه
داشت زیپ چادر رو میکشید که من نا خواسته جیغ زدم
وی از خواب پرید و گفت: مگه نگف...صبر کن ببینم اونجا چیه
ایو هم بیدار شد و اومد سمت ما
-وا اینا چرا اینجا خوابیدن؟؟؟
-باید بیاریمشون تو
منو آیو ، یونا رو اوردیم تو اوناهم بکهیونو
-وای انگار جسد اوردیم اینا که یخ یخ اند
یونا و بکهیونو روی پاهاشون آب جوش ریختیم
و یهو هر دوتاشون جا پریدن
-وای سوختم
یونا گیج بود یعنی هردوتاشون گیج بودن
ماهم که دیگه فهمیدیم گجا چه خبره زیاد ازشون سوال نپرسیدیم که بیشتر گیج شن.
*
*
*
جی:
صدای سوت اقای جو همه رو بیدار کرد
بعد اومد دم در هر چادری و چند دست لباس داد و گفت:بپوشین بیاین بیرون
ما درست به لباسا دقت نکردیم و مال دخترا رو بهشون دادیم مال خودمونم پوشیدیم
هممون لباسامونو پوشیدمو رفتیم بیرون
البته ما اول دخترارو بیرون کردیم و بعدم دخترارو مارو
تیپ یونا و بکهیون:
تیپ آی یو و وی:
تیپ جسیکا و جی هوپ:
تا رفتیم بیرون...
.
.
.
-وایییی یعنی چیمیشه؟؟؟
-میدونم این واقعا کم بود چون نمیخواستم وقتتونو بگیرم کم نوشتم
-فعلا بای برای قسمت بعدی اماده باشین
안녕