بلند شدمو اومدم جلوی همه اعتراف کنم که اون چهار تا دختر منو سه رونو بردن یه گوشه و گفتن:
هیییییییییییییییییس صداتون درنیاد شما نباید چیزی در مورد رابطهتون به کسی بگین
مگنه بد میشه برای خودتونم بد میشه.
سه رون:اووهووم چیزی نمیگیم سانگ یول تو هم چیزی نگو خواهش میکنم.
-خیله خب باشه
اینو که اون دخترا گفتن سریع رفتن دم کتابخونه
*
*
*
جسیکا:
ما کاملا از اون موضوع متمعن شده بودیم ولی یهو دیدیم اون پسره داره بلند میشه و برای این که کار خراب نشه سریع بردیمشون یه گوشه ای ویاهاشون صحبت کردیم.
واااایییییییییییی یادم رفته الان بابام میاد دنبالم اگه اونجا نباشم بیچاره میشم.

آروم به بچه ها گفتم و بعد از این که متمعن شدیم اون دوتا چیزی نمیگن سریع رفتیم.
+وای جسی اونجارو!!!
وای بابام بود داشت از ماشین پیاده میشد که بیاد بالا تو کتابخونه.
-اگه الان برم کتابخونه که مارو میبینه.
*
*
*
ته یون:
یهو یکی دست جسیکاروگرفت و دویدن پشت کافه.
ماهم دنبالشون میدوییدیم.
رفتیم پشت کافه وایسادن پشت یه در.
وااااای چی میبینم اون آقای جانگ ووک بود.
اهان یادم اومد اون از همه چی خبر داره اخه جسیکا پیشش مشاوره هم رفته بود.
سرشو آورد بالا و رو به جسیکا کرد و گفت این یه در پشتیه که به کتابخونه هم راه داره من کلیدشو دارم میتونی از این راه برین.
درو باز کرد و گفت:زود باشین زود باشین برین بالا تا گیر نیفتادین.
تا اینو گفت مثل اسبی که رم کرده رفتیم بالا.
*
*
*
یونا:
بابای جسیکا سلانه سلانه داشت میومد بالا
ولی خوشبختانه ما به لطف معلم ووک نجات پیدا کردیم.
رفتیم یه گوشه ی کتابخونه روی صندلی ها نشستیم.
بابای جسیکا اومد سر میزی که ما نشسته بودیم.
جسیکا گفت:ااا بابا چقدر زود اومدی
+وسایلتو جمع کن تا بریم
جسیکا بدون هی حرفی وسایلشو جمع کردو دنبال پدرش راه افتاد.
*
*
*
آیو:
-بچه ها چرا آقای چانگ اینکارو برای جسیکا کرد؟
+وای باز تو یه چیز الکی پرسیدی
+هی میگم فلیم عاشقانه نبین برای همینه
-اوووووووه باشه یه سوال پرسیدما.
کنارمون چندتا دختر نشسته بودن داشتن یه چیزای عجیبی میگفتن
+...
+...
یونا بعد از شنیدن حرفاشون پاشد و رفت سمتشون و گفت : جدی ؟؟!!
+اوهوم
_وای ما چه قدر خوش شانسیم.بالاخره قراره تو ......
.
.
.
-بنظرتون چیشده؟قراره چیبشه؟؟
-لطفا نظر خالی ندین بقیه داستان هم حدس بزنین خب.
-ببخشد اگه بازم کم بود
-تا قسمت بعدی بای
안녕